دوستی با افراد نادان جز رنج ودردسر حاصل دیگری نخواهد داشت ***** امام رضا علیه السلام

وبلاگ ما

وبلاگ ما
ایمیل ما
[yahoo]

نویسندگان

مینو
عسل
سارا

موضوعات

عمومی (52)
مناجات (3)
گالری عکس (1)
داستان (26)
طنز (14)

ماهنامه

آبان 1387 (5)
مهر 1387 (3)
شهریور 1387 (5)
مرداد 1387 (4)
تیر 1387 (6)
خرداد 1387 (3)
اردیبهشت 1387 (5)
فروردین 1387 (4)
اسفند 1386 (4)
بهمن 1386 (5)
دی 1386 (9)
آذر 1386 (9)
آبان 1386 (7)
مهر 1386 (6)
شهریور 1386 (8)
مرداد 1386 (10)
تیر 1386 (6)

صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...


جستجو

جستجو در بلاگ


دوستان

زندگی کنیم نه زیست
قفس تنهایی
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
فردای روشن(عبدالله اخلاقی)
helal92
باران عشق
تنهاترین تنها
دانلود بهترین ها
رویاهای شاد
ناله های عاشق
خورشید دلها
غزل عشق
گلبن عشق
شبهای تنهایی من
HomeHacker Team
(((اینجا چراغی روشنه...)))
برنامه *** هک *** بوت
بزرگترین وبلاگ تفریحی و سرگرمی
6دانلود بهترین و بزرگترین مرکز دانلود در ایران
مسافر راه خدا
هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست
دانشجویان سخت افزار
برای او که می داند دوستش دارم
آبی آسمونی
آموزش هر چی بخوای
از هر دری سخنی
غم تنهایی
poya world net
یوونتوس

آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدید ها :
كل نظر ها :
كل مطالب :



پنجشنبه 30 آبان 1387<-پنجشنبه 30 آبان 1387
روانشناسی رنگها

سیاه:
 
سیاه رنگی مطلق است که در فراسوی آن، زندگی تمام می شود.سیاه یعنی نه، که نشانه ای از ترک عشق و انصراف از فعالیتهای جمعی است.به معنی نیستی، ناامیدی به آینده و سکوتی ابدی است و حس سنگینی را به افراد القا می کند.تأثیر خوبی بر مزاج ندارد و در کودکان هم اثرات منفی دارد.دوستداران رنگ سیاه معمولا” خسته و افسرده اند.اگر خسته نباشند، ناراضی اند.اگر ناراضی نباشند، مغرورند.اگر مغرور نباشند، انکار می کنند.اگر انکار نکنند هم ناراضی اند، هم مغرور، هم خسته و هم انکار می کنند اما احتمالا” خودشان هم خبر ندارند.
 
طرفداران سیاه زیاد هم ناامید نشوند چون از طرفی دیگر سیاه نمادی از آبرومندی و شرافت است(دیده اید ماشین های شیک و کلاس بالا معمولا” سیاه و براقند)


 
قهوه ای:
 
آدمهای قهوه ای را بدون قسم خوردن می توان باور کرد، یعنی حرفشان سند است.اما طرفداران این رنگ معمولا” آواره اند(جالب است بدانید که رنگ مورد علاقه آوارگان جنگ جهانی دوم، قهوه ای بوده است).قهوه ایها یا یک بیماری جسمی جدی دارند و یا مشکلی که به نظر آنها غیر قابل حل است، پس این افراد از نظر جسمی و روحی در خطرند.


 
خاکستری:
 
خاکستری را در کهنسالان و خانه سالمندان باید پیدا کرد.این افراد معمولا” غمگینند و محافظه کار و حتی اگر آهنگی گوش کنند(اگر خجالت نکشند)، غمگین است(مثلا” مثل اینکه ایرانیها داریوش گوش کنند)، مثل اینکه به آنها گفته اند خوشی بی خوشی.


 
قرمز:
 
قرمز پسندها پر از شوق زندگی، عاشق و مبارزه طلب، پرتکاپو و شجاع، اهل معاشرت، شلوغ و پر سروصدا هستند.ظاهرا” نیرویشان تمام نشدنی است، خوب مشت می زنند و کتک خورهای خوبی هم هستند.در مجموع و خلاصه اینکه برونگرا هستند.قرمز باعث افزایش نبض و فشار خون می شود.


 
آبی:
 
آبیها خلاقند و همیشه فکرهای تازه می کنند، مورد احترام، آرام و دوست داشتنی هستند و احساساتشان را خوب کنترل می کنند.عاشق تنهایی، احساساتی و ملایم اند.نماد ابدیت و عمق و کمال گرایی است.از ویژگیهای افراد آبی دوست صلح، مهربانی و هماهنگی است.این رنگ سبب کاهش نبض و فشار خون می شود.

 سبز:
 
آدمهای سبز مذهبی اند.در انجمنهای خیریه یا بیمارستان یافت می شوند!!!مضطرب و انعطاف پذیرند.اگر دنبال شریک(البته شریک تجاری نه زندگی) می گردید سعی کنید سبز باشد(نه اینکه رنگ پوستش سبزه باشد).رنگی مقدس است.سبزها اصلاح گرند و بسیار علاقه به نصیحت کردن دارند.کوشش و پشتکار عجیبی دارند.

 زرد:
 
آدمهای زرد بر خلاف نظر عموم بیمار و رنجور نیستند و منتظر خوشبختیهای بزرگند.آرام و قرار ندارند.توسعه طلب و اهل اختراعند.گاهی حسود و معمولا” بلند پرواز.

 بنفش:
 
بنفش دوستها صمیمی و حساسند وذوق عارفانه دارند.گاهی آنقدر صمیمی می شوند که قضاوت و تصمیم درست نمی توانند بگیرند.

 نارنجی:
 
نارنجی پسندها اهل مسابقه و سلطه طلبند و سرشار از آرزوهای دور و درازند.

 ارغوانی:
 
ارغوانی ها پایشان روی زمین است و سر و فکرشان در ابرها پرواز می کند(البته فکر بد نکنید!!).عاشق دین و عرفان اند.اندیشمند و عاشق مناظره و اثبات حقایق، اما هنوز معلوم نیست که چرا یک دفعه از این رو به آن رو می شوند و بنابراین اصلا” به فکر پیش بینی آنها نباشید.
 
تغییر رنگ محبوب با گذشت زمان امری طبیعی است اما اگر ناگهانی باشد خطرناک و بحث برانگیز و عجیب است.

نیلی

انرژی رنگ نیلی باعث وصل شدن ما با ضمیر ناخودآگاهمان است و به این ترتیب دید بسیار وسیعی نسبت به جهان اطراف را به این گونه افراد می دهد.قدرت درک مستقیم، خیال پرداز، قدرتمند در افکار و مواجه شده با رویدادها و بالاترین سطح رویاپردازی.

افرادی که این رنگ را دوست دارند بصیر، اهل عرفان و فهیم هستند و از قدرت درک بسیار بالایی برخوردارند، نترس، فعال و جویای حقیقت هستند و روحیه بسیار آرمانی دارند.




ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 30 آبان 1387 و ساعت 09:40 ب.ظ

یکشنبه 19 آبان 1387<-یکشنبه 19 آبان 1387
خواستگاری

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم یك سبد گل خریدیم. قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود.

البته ناگفته نماند كه بنده حقیردر حدود «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش وزیر «اكتشافات، استنطاقات » رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته ؛ صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند!پدرعروس چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!!

بعد از مدتی انتظار ، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از اینکه ازدواج را باید ساده برگزار كرد، گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان ، پدر زن آینده به پایان رسید ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند دلنشین از شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس چنان جیغی زد به گونه ای كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه ایراد كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند ایشان بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی کند نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشت.

بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم!

در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم!

 بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده به خانه رجعت نمودیم، پس از آن  با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج

-----------
نویسنده: هوشمند ورعی




ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

پنجشنبه 16 آبان 1387<-پنجشنبه 16 آبان 1387
طوطی

خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند

 او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی كند . صاحب مغازه گفت : « آیا در

قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می

بینند و شروع به صحبت می كنند .» آن خانم یك آینه خرید و رفت  روز

بعد باز آن خانم برگشت . طوطی هنوز صحبت نمی كرد . صاحب مغازه پرسید :

«نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.» . آن

خانم یك نردبان خرید و رفت .اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب

مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همین است . به محض

این كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد . آن

خانم با بی میلی یك تاب خرید و رفت وقتی كه آن خانم روز بعد وارد

مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغییر كرده بود . او گفت : «طوطی مرد

.» صاحب مغازه شوكه شد و پرسید : «آیا او حتی یك كلمه هم حرف نزد ؟»

  آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن

مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟

 




ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 16 آبان 1387 و ساعت 09:29 ب.ظ

پنجشنبه 9 آبان 1387<-پنجشنبه 9 آبان 1387
روز دختر

میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر رو به همه دخترای گل تبریک می گیم

یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

حضرت علی (ع) : دختر ، فرزندی است مهربان ، مونس ، مددکار ، مبارک و مربی .

امام سجاد (ع) : بهترین ِ فرزندان شما دخترانند .

امام صادق (ع) : دختر « حسنه » و پسر « نعمت » است ، حسنه ثواب و نعمت حساب دارد

بازم میگم روزمون مبـــــــــــــــــــــــاررررررررررررک

**************************

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل
بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟

چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!




ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

شنبه 4 آبان 1387<-شنبه 4 آبان 1387
باور

یه روز یك دانشمند یك آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت.




ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

پنجشنبه 18 مهر 1387<-پنجشنبه 18 مهر 1387
رازداری

روزى، یكى نزد شیخ ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت اى شیخ!آمده‏ام تا از اسرار حق، چیزى به من بیاموزى . شیخ گفت: بازگرد تا فردا . آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در  جعبه  بكردند و سر آن محكم ببستند . دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت:اى شیخ آنچه دیروز وعده كردى، امروز به جاى آرى. شیخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: ((مبادا كه سر این جعبه  باز كنى .))
مرد جعبه  را برگرفت و به خانه رفت . در خانه صبر  نكرد و با خود گفت: آیا در این جعبه  چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشید نتوانست كه سر جعبه  باز نكند . چون سر جعبه  باز كرد، موشى بیرون جست و برفت . مرد، پیش شیخ آمد و گفت: ((اى شیخ!من از تو سر خداى تعالى‏خواستم، تو موشى به من دادى؟!)) شیخ گفت:

 

((اى درویش!ما موشى در جعبه  به تو دادیم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوییم؟ )

 




ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -

سه شنبه 9 مهر 1387<-سه شنبه 9 مهر 1387
خداوند بی نهایت است

عید سعید فطر بر شما عزیزان مبارررررررررررررررررررررک

 خداوند بی نهایت است و لا مکان .اما به قدر فهم تو کوچک می شود

به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده می شود وبه قدر ایمان تو کار گشا می شود.

یتیمان را پدر می شود و مادرمحتاجان

برادری را برادر می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را.....

به شرط اعتقاد . به شرط پاکی دل . به شرط طهارت روح. به شرط پرهیز از معامله با ابلیس .

بشویید قلب هایتان را از هر احسا س نا روا

ومغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

وزبان هایتان را از هر گفتار نا پاک

ودست هایتان را از هر الودگی در بازار

وبپرهیزید از نا جوان مردی ها و ناراستی ها و نا مردی ها....

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازوی تان را میزان می کند

ودر کوچه ها ی خلوت شب با شما اواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهیدکه در خدایی خدا یافت نمی شود؟

                                                   ملا صدرا