آوردهاند كه ندیمی از ندمای مأمون, شبی
درخدمت او سمری میگفت و از نظم و نثر در پیش وی دری میسفت. پس در اثنایِ آن گفت كه: در همسایگیِ من مردی بود دیندارِ
پرهیزگار, و كوتاه دستِ یزدان پرست. چون مدتِ حیاتش به آخر آمد, و اجل بر املِ او
غالب شد, پسری جوان داشت و بیتجربه؛ او
را پیش خود خواند و از هر نوعی او را وصیتها كرد و در اثنایِ آن گفت: ای جانِ پدر,
آفریدگارِ عالم- جلّ جلاله- مرا مال و نعمتی داده است و من, آن را به رنج و سختی, حاصل كردهام؛ و آسان
آسان به تو میرسد؛ نمیباید كه قدرِ آن ندانی و به نادانی آن را به باد دهی. جهد
كن تا از اسراف كردن, دور باشی و از
حریفانِ پیاله و نواله كرانه كنی. و من یقین دانم كه چنانكه من به عالم آخرت روم,
جماعتی از ناهلان, گردِ تو در آیند و یارانِ بد, تو را به فسادها تحریض كنند و تمامت این مالِ تو تلف
شود. باری, از من قبول كن كه اگر این همه
ضیاع و متاع بفروشی, زینهار تا این خانه نفروشی كه مردِ بیخانه چون سپری بود بی دسته. و اگر افلاسِ تو
به نهایت رسد و نعمتِ تو سپری شود و دوست
و رفیق, خصم شوند, زینهار تا خود را به سؤال بدنام نكنی؛ و در فلان خانه رسنی
آویختهام و كرسی نهاده, باید كه در آنجا روی و حلقِ خود را در آن طناب كنی, و
كرسی از زیر پایِ خود برون اندازی. چه مردن به از زیستن به دشمنكامی. پدر, جوان را
این وصیّت بكرد و به دارِ آخرت, رحلت كرد. پسر, چون از تعزیت پدر باز پرداخت, روی به خرج ِ
اموال آورد, و در مدت اندك, تمامت آن
مالها را تلف كرد و آنچه عروض و اقمشه بود جمله بفروخت, و جز خانه, مر وی را هیچ دیگر نماند. و كار فقرو فاقه و عُسرتِ
او به درجهای رسید كه چند شبانروز گرسنه بماند و هیچ كس او را طعامی نمیداد. پس
وصیّت پدرش, یاد آمد. برفت در آن خانه كه رسن آویخته بود و كرسی
نهاده. بیجاره از غایتِ اضطرار به
استقبالِ مرگ باز شد و در آن خانه شد و رسنی دید از سقف معلّق و كرسی در زیر آنه بنهاد و حیات را وداع كرد و بر
كرسی شد و رسن را در حلقِ خود انداخت, و
كرسی را به قوّت پای, دور انداخت. از گرانی جُثّة او, تیرِ آن خانه بشكست و ده
هزار دینار سرخ از میان تیر بیرون افتاد. چون جوان, آن زر بدید, بغایت شادمان شد, و دانست كه غرضَ پدر وی
از آن وصیّت, آن بوده است كه بعد از
آنكه جامِ مذّلت, تجرّع كرده باشد, چون زر بیابد, دانسته خرج كند. پس, جوان دو ركعت نماز بگزارد و آن زرها به
آهستگی در تصرّف آورد و اسبابِ نیكو بخرید
و زندگانی میانه آغاز كرد و از آن واقعه, از خوابِ غفلت بیدار شد و بغایتی متنبّه
گشت كه حكیمِ روزگار شد. و فایدة این حكایت آن است كه مرد مُسرِف, آنگه از خواب
بیدار شود كه مال از دست بداده باشد و از پای در آمده بُود.
1.قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد
2. قانون تلفن: اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود
3. قانون تعمیر : بعد از اینکه دستتان حسابی گریسی شد ٬ بینی شما شروع به خارش خواهد شد
4. قانون کارگاه : اگر چیزی از دستتان افتاد به طور قطع به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید
5. قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شمازنگ خواهد خورد
6.قانون معذوریت: اگر بهانتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد روز بعد به واقع به خاطر پنچر شدن ماشینتان دیرتان خواهد شد
7. قانون رو به رو شدن : احتمال روبه رو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد
8 قانون نتیجه: وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند کار خواهد کرد
9. قانون تئاتر : کسانی که صندلی آن ها از راهرو دورتر است ٬ دیر تر می آیند
10.قانون قهوه : قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان ٬ رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.
سرمایه انسان چیست؟
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 دلار به حساب شما واریز میشود و تا
آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود
به خود خالی میشود. در این صورت چه خواهید کرد؟ البته که سعی میکنیدتا
آخرین دلار را خرج کنید!هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم بانک زمان. هر روز
صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این
اعتبار به پایان میرسد هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به
فردا اضافه نمیشود
برای فهمیدن ارزش 10سال از زوجهای تازه طلاق گرفته بپرس
.
برای فهمیدن ارزش 4 سال از فارغ التحصیلان دانشگاه بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 سال از دانش آموزی که در امتحان سال آخر رد شده بپرس.
برای فهمیدن ارزش 9 ماه از مادری که نوزاد مرده به دنیا آورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 ماه از مادری که نوزاد نارس به دنیا آورده بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 هفته از سر دبیر یک مجله هفتگی بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 ساعت از عشاقی که در انتظار هم هستند بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 دقیقه از شخصی که اتوبوس قطار هواپیما را از دست داده بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 ثانیه از شخص باز مانده از یک تصادف بپرس.
برای فهمیدن ارزش 1 /0 ثانیه از شخصی که در المپیک مدال نقره آورده بپرس.
هر لحظه گنج بزرگی است. گنجتان را به مفت از دست ندهید. باز به خاطر بیاورید که
زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمیماند.
دیروز به تاریخ پیوست . فردا معماست و امروز هدیه است اما این
هدیه برای خیلی ها بی ارزش است.
مکر زنان
روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟ مرد جواب داد دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتابی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟ مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم زن گفت : عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود مرد گفت : این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب زن گفت : خیلی خوب و برگشت خانه حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش مرد با دستپاچگی پرسید تو دختر کی هستی؟ زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد دختر قاضی شهر مرد گفت : عروس شده ای یا نه؟ زن گفت : نه مرد گفت : چطور دختری مثل تو تا حالا شوهر نکرده?زن جواب داد از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد مرد پرسید چطور؟ زن جواب داد هر وقت خواستگاری برام می اید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند مرد گفت : ای دختر زن من می شوی؟ زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟ دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو. مرد گفت : بسیار خوب و رفت پیش قاضی گفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم قاضی گفت : خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد مرد گفت : دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم قاضی گفت : حالا که خودت می خواهی, مبارک است و همه اهالی شهر را جمع کرد عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد .داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت. رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ کس او را نمی شناخت مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی. یک روز دید همان زن قشنگ آمد به دکانش و سلام کرد مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟ زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟ مرد گفت : دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار زن گفت : اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم مرد گفت : کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار. زن گفت : اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد مرد گفت : هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم زن گفت : حالا که عقلت برگشته, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن قاضی خودش می اید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟
بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد قاضی آمد در را وکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است قاضی از دامادش پرسید این همه مدت کجا بودی؟ مرد جواب داد ای پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یکی می پرسید جناب قاضی سگم را کجا ببندم؟ دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ دیگری می گفت : بزم را کجا ببندم؟ قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟ قاضی گفت : کی از تو مهریه خواست؟ مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد
محمد مقتدای هر دو عالم محمد مهتدای آل آدم
محمد آفتاب آفرینش مه افلاک یعنی چشم بینش
چراغ معرفت شمع نبوّت سراج امّت منهاج ملّت
*********
اگر گفتید فرق ما چیه؟!!!!
اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
در انگلیس شما یك كیف اسکناس می برید و با اوون ماشین می خرید....اما در ایران شما یك ماشین اسكناس می برید و با آن یك كیف می خرید.
اگر گفتید فرق گردش در تهران و پاریس چیه؟
در پاریس هر وقت خواستید گردش كنید از ماشین پیاده می شید و در تهران هر وقت خواستید گردش كنید سوار ماشین می شید.
اگر گفتید فرق یك تخم مرغ در تهران و در مسكو چیه؟
در مسكو اگر تخم مرغ را زیر مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا یك جوجه از تخم بیرون می آید....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودی بیرون بیاید...مثلا یك شتر.
اگر گفتید فرق محل كار ایرانی ها و امریكایی ها چیه؟
مردم امریكا در خانه استراحت می كنند...در اداره كار می كنند و در خیابان تفریح...اما مردم ایران در خانه تفریح می كنند...در اداره استراحت و در خیابان كار.
اگر گفتید فرق یك نویسنده ایرانی با یك نویسنده آلمانی چیه؟
یك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هایش چاپ شد معروف می شود و یك نویسنده ایرانی وقتی جلوی چاپ نوشته هایش گرفته شد معروف می شود..
اگر گفتید فرق پلیس راهنمایی و رانندگی ایران با جاهای دیگه دنیا چیه؟
در همه جای دنیا وقتی ترافیك ایجاد بشود سرو كله پلیس راهنمایی و رانندگی پیدا می شود...اما در ایران وقتی سرو كله پلیس پیدا می شود ترافیك ایجاد می شود.
اگر گفتید فرق یك آدم موفق در ایران با سایر نقاط جهان چیه؟
در همه جای دنیا وقتی كسی موفق شود همه به او نزدیك می شوند و با او شریك می شوند و به او كمك میكنند ...اما در ایران وقتی كسی موفق شود همه از او فاصله می گیرند و رابطه شان را با او قطع می كنند و جلوی كارش را می گیرند.
اگر گفتید فرق سیستم اداری ایران با سیستم اداری كانادا چیه؟
سیستم اداری كانادا چون كار مردم را راه می اندازد و به آنها كمك می كند از مردم پول می گیرد....اما سیستم اداری ایران چون جلوی كار مردم را می گیرد از آنها پول می گیرد.
12 روش برای خوشحال تر زیستن
خـوشحالی یك وضعیت خاص ذهـنـی اسـت. هـر فـردی درزنـدگی خـود روزهـایی را تجربه نموده كه برایش خوشایندنبوده است. اما ناخرسندی مزمن میتواند سلامتی، شغل و روابط شما را تحت تاثیر قرار دهد. بجز هـرگونه مشكـلات پزشكی یا افسردگی های بلندمـدت كه نیازمند تجویزهای طبی و مساعدت حرفه ای می باشند، می توانـیـد مـیزانخوشحالی خود را كنترل نمایید.
بـه خـوشـحال بـودن فـكر كـنـیــد تا احساس و ظاهر بهتری بدست آورید. دراین قسمت نكته هایی وجود دارند كه شمارا در این كار یاری می نمایند:
-1 خوش بین باشید
بـه زنـدگی با دیـدی مثـبـت نگـاه كـنـید تـا خـود را بـه دلیل احساس انرژی و خوشحالی بسیار زیادی كـه نصیبتان خواهـد شد، متعجب سازید. بـه یاد داشته باشید كه افراد شاد و مثبت بیشتر می توانند دیگران را مجذوب خود كنند.
-2 دید وسیعی داشته باشید
اجازه ندهید مسائل كوچك شما را آشفته نمایـد. بـرای رسیـدن بـه هـدف خـود پـایدار و مـقاوم باشید، خـواه آن هـدف ریاست، پرداخت رهن و یا یك ازدواج طولانی مدت باشد. در ایـن راه بـا موانـعی مواجه خواهید شد؛ به سرانجام و پـاداش تلاشـتان فكر كـرده و از ناخرسندی بخاطر مسائل كم اهمیت دوری نمایید.
-3 سپاسگزار باشید
از دیگران قدردانی كنید. از همكار خود بخاطر كمكش به شما تشكر كرده و بدلیل موفقیت در انـجـام كـارش بـه او تـبریك بـگویید. بـه خدمتكاری كه صبحانه شما را برایتان می آورد كـلمـه ای محـبت آمیـز بیان كنید. به شخص درمانده ای كـه در خـیـابان از مـقـابـلـش رد میشوید، چند سكه كمك نموده و از اینكه زندگی مسرت بخشی دارید شكرگزار باشید.
-4 از زندگی لذت ببرید
به كارهایی مبادرت نمایید كه از انجام دادن آنها لذت میبرید: اتومبیلتان را بـشوییـد، بـه برخی تعمیرات جزئی در منزل بپردازید، تلویزیون تماشا كنـیـد، خرید بروید. برای خود یك اولویت قائل شده و آنچه را كه دوست دارید انجام دهید.
-5 از جسم خود مراقبت نمایید
خوب بخورید و ورزش كنید. به باشگاه رفته و كمی بدوید یـا در یـك بازی ورزشی شركت كنید. هـمراهی نمودن یـك تـیم به عنـوان یـك عضـو و بیرون رفتن با هم تیمی ها بعد از بازی، برای جسم و فكر شما مفید خواهد بود.
-6 برنامه های خود را تغییر دهید
برنامه های روزانه خود را عوض نموده تا انرژی جـدیدی پیدا كنید. مرز مشخصی بین كار و تـفریح ایـجاد نـمایید. بـرای فـعالیتهای ســرگرم كننده و یا تفكر در محیطی آرام از خانه خارج شوید.
-7 با مردم در تماس باشید
آیا به خاطر می آورید زمانـی كـه یك دوست قدیمی بطور غیر منتظره با شما تماس گرفت چه احساسی داشتید؟ برای یكی از آشنایان ایمیلی ارسال نمـوده یا با افراد فامیل و یا دوستان قدیمی خود تماس گرفته و از حال آنها باخبر شوید.
-8 خلاق باشید
روزنه ای برای انرژی خلاق خود بیابید. این ممكن است شـامـل كـاردسـتـی، باز سازی، نقاشی، ترسیم كاریكاتور، نویسندگی و یا حتی باغداری باشد. مهم نیست كه چــقدر مشغله داشته باشید و یا تا چه اندازه در آخر هفته احساس بی حالی می كـنـیـد، اگـر زمـانی را برای انـجـام فـعـالیت های خلاق اختصاص دهید، احساسی شادتر و سالم تر خواهید نمود.
-9 برای خود همدمی پیدا كنید
تقسیم نمـودن تجربیات با كسی كه به او عشق می ورزید، خوشحالی شما را افزایش خـواهـد داد. عـشـق مـطلق باعث بوجود آمدن احـسـاس امنیت، رضایت و شادمانی در شما می گردد. روابط جنسی مشروع نیز میتواند بـرای ذهـن و جسم شما اثرات بسیار مفیدی داشته باشد.
-10 با كسی صحبت نمایید
یكی از دوستان خود را برای هم صحبتی و بیان احساسات و عقاید خود انتـخـاب كـنید. او در مـورد شما قضاوت ننموده و مشكلات شما را حل نخـواهد كرد. وی بـه حـرفهایـتـان گوش می دهد چرا كه می داند شما نیز همین كار را برایش انجام خواهید داد.
-11 تخیل كنید
آرزوها و بلند پـروازی های خود را یادداشت نموده و به تدریج آنها را واقعیت بخشید آنگاه همیشه چـیزهایی بـرای انــتظار كشیدن، و جایی برای متمركز كردن انرژی خود خواهید داشت.
-12 بخشنده باشید
شاید زمان آن فرا رسیده باشد كه كسـی ( یـا خودتان ) را بخاطر چیزی كه اتفاق افتاده و یا گفتـه شـده مـورد بـخشایـش قـرار دهــید. اتفاقات و اشتباهات گذشته را پـذیرفته و فراموش كنید. بدانید كه نمیـتوانید زمان را بـه عـقب برگردانید. شادمانی خود را با از یاد بردن نومیدی ها و شكستهای گذشته دوباره بدست آورید.
نگران نباشید، خوشحال باشید
در دنـیای واقعی نمی توانیم از دیگران انتظار داشته باشیم تا برای ما شادمانـی ایـجـاد كنند. خوشحالی حالتی از ذهن است كه كاملا میتواند تحت كنترل شما باشد.
محیط پیرامون خود را به گونه ای مهیا سازید كه فرصتـهایـی بـرای شناختن و لذت بردن از جنبه های مثبت و خوشایند زندگی را فراهم آورد. برای شاد بودن تلاش كنید.
زمانی دانش آموز مشتاقی بود كه می خواست به خرد و بصیرت دست یابد . به نزد خردمند ترین انسان شهر , سقراط رفت , تا از او مشورت جوید . سقراط فردی كهنسال بود و در باره بسیاری مسائل آگاهی زیادی داشت .پسر از پیر شهر پرسید چگونه او نیز می تواند به چنین مهارتی دست پیدا كند . سقراط كه زیاد اهل حرف زدن نبود , تصمیم گرفت صحبت نكند و به جایش عملاً برای او توضیح دهد . او پسر را به كنار دریا برد و خودش در حالی كه لباس به تن داشت , مستقیماً به درون آب رفت او دوست داشت چنین كار عجیب و غریبی انجام دهد و مخصوصاً وقتی سعی داشت نكته ای را ثابت كند . شاگرد با احتیاط دستور او را دنبال كرد و به درون دریا قدم برداشت و نزد سقراط به جایی رفت كه آب تا زیر چانه اش می رسید سقراط بدون گفتن كلمه ای دستش را دراز كرد و بر روی شانه پسر گذاشت سپس عمیقاً در چشمان شاگردش خیره شد و با تمام توانش سر او را به زیر آب فرو برد . تلاش و تقلایی از پی آمد و پیش از آنكه زندگی پسر پایان یابد , سقراط اسیرش را آزاد كرد . پسر به سرعت به روی آب آمد و در حالی كه نفس نفس می زد و به دلیل بلعیدن آب شور به حال خفگی افتاده بود ، به دنبال سقراط گشت تا انتقامش را از پیر خردمند بگیرد . در نهایت تعجب دانش آموز , پیرمرد صبورانه در ساحل منتظر ایستاده بود . دانش آموز وقتی به ساحل رسید , با عصبانیت داد زد : ((چرا خواستی مرا بكشی ؟)) مرد خردمند با آرامش سئوال او را با سئوالی جواب داد : پسر وقتی زیر آب بودی و مطمئن نبودی كه روز دیگر را خواهی دید یا نه چه چیز را در دنیا بیش از همه می خواستی ؟ دانش آموز لحظا تی اندیشید سپس به آرامی گفت می خواستم نفس بكشم . سقراط چهره اش گشاده شد و گفت : آری پسرم هر وقت برای خرد و بصیرت همینقدر به اندازه این نفس كشیدن مشتاق بودی آنوقت به آن دست می یابی . " دانایی وبصیرت را با تمام وجود بطلبید تا بیابید
روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز.
و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله ای برای مسافرت ندارم.
درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.
شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
تبلیغات 





