تبلیغات
دختران شاد دختران شاد

میلاد هشتمین اختر تابناک ولایت امام رضا علیه السلام مبارک

شهنشهی که به مهر نوازد آهو

                                       کجا ز درگه لطفش کسی شود بیرون



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()

پاسخهای دیدنی به سؤالات ریاضی!

این بیچاره سعی خودشو کرده و ظاهرا دیگه چاره ای نداشته. حتما استاد هم از اون کسایی بوده که به راه حل نمره نمیدن.
هر چند من اگر جای استاد بودم به خاطر خلاقیتش نمره اش رو می دادم.

*********************

این دوست نابغه هم که موفق شده x رو پیدا کنه

********************

اینم جواب آقا پیتر وقتی ازش خواسته شده این چند جمله ای رو بسط بده

***********************

این که دیگه آخرشه

*************************

اینم که دیگه بدون شرحه
 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()

غرور کاذب

غرور عجیبی داشت . چشم هایش خیلی ضعیف شده بودند ولی باز هم از گذاشتن عینک خودداری می کرد . عاقبت به علت ضعف شدید بینایی جدول کنار خیابان را ندید و نقش بر زمین شد.

پایش از چند نقطه شکست . دکتر بعد از جراحی تاکید کرد که تا مدت ها بدون عصا راه نرود .اکنون ماه هاست خانه نشین شده است . غرورش اجازه نمی دهد بدون عصا راه برود.

 مصطفی چتر چی



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()

مبادا كه رویاهایت را فرو گذاری

می دانم، برآنی كه كار به پایان بری،

شاید دیریاب باشد و بسیار دشوار،

شاید بفرسایی و بخواهی رها كنی،

گاه تردید كنی كه به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم،

و هیچ تردیدی ندارم ،

كه پیروز خواهی شد،

اگر بكوشی.

                  (آماندا پیرس) 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()

پیش از اینها فکر می کردم خدا            خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها                    خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور              بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او                    هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان                     نقش روی دامن او کهکشان

رعدوبرق شب صدای خنده اش            سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

هیچ کس از جای او آگاه نیست           هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود              از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بیرحم بود و خشمگین             خانه اش در آسمان دور از زمین

هرچه می پرسیدم از خو د از خدا        از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست           پرس وجو از کار او کاری خطاست

تا خطا کردی عذابت می کند              در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود            خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا                    ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه می کردم همه از ترس بود         مثل از بر کردن یک درس بود

تا که یک شب  دست در دست پدر      راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا                    خانه ای دیدیم خوب و اشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست            گفت اینجا خانه خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند      گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد         با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس ان خدای خشمگین        خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست             فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است         مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد              سفره دل را برایش باز کرد

می توان با او صمیصی حرف زد          مثل یاران قدیمی حرف زد

تازه فهمیدم خدایم این خداست         این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر             از رگ گردن به من نزدیک تر

                                                                  (زنده یاد قیصر امین پور)



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()

شکی که انسان را عوض می کند

 

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید که تبرش ناپدید شده است شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد. برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت و متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد. مثل دزدها راه  میرود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد و لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابجا کرده بود مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل آدمی شریف  را ه می رود و حرف می زند و رفتار می کند.

 

همیشه افراد آنگونه که ما فکر می کنیم نیستند.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()

تقدیم به عزیزم به خدا

 

در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.

منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.

فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

************

شده ام بازیچه؟  که شما حوصله تان سر نرود؟بتوانید خدایی بکنید؟

و شما ساخته اید این عالم،با همه وسعت و ابعاد خودش،تا به ما بنمائید،

  قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

************

هیبتا،ما همگی ترسیدیم!       

به خداوندیتان،تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید،............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

*************

و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،  

حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست،     چون تنوع طلبی آزاد است

*************

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،  

همه چیز از بخت است! شده ام من آدم،

 اشرف مخلوقات، ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

**********

داشتم خدمتتان می گفتم،  قسمتم این بوده،

آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.  قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،

 پدرم این بوده،    که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  راه و رسم و روشت این باشد!

**********

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !     هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم،  بنده را عفو کنید.   توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود؟

****************

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

                        چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

**********

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                    

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!  

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

*************

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

  عجبا!    عشق ما یک طرفه ست؟به چه کس گویم من؟   

 می شود دست زِ من برداری؟بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟        

**************

که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!این امانت بده مخلوق دگر!

*********

می روم تا کپه ام بگذارم.    

صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

  در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

***********

خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

*************

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.نیمه شب شد و صدایی آمد،     

 از دل خلوت شب، از درون خود من

************

من خدایت هستم،   

 هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،هرچه را می بینی،ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام.منتظر تا که چه را  یا که که را خلق کنی!

*****************

تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،  زِته دل، زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد

*******************

تو به اعماق وجودت بنِگر،زِ چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

***********

تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

                                 در همان لحظۀ آن خواستنت.

*************

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

 تورا می خواهم،به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش،        مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند،         که شوم عاشق تر،

************

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

*********

دیر بازی ست به من سر نزدی!

  نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

             " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

************

باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . .   . . . . . . . !

 

**********

خواب من خواب نبود!پاسخی بود به بی مهری من،

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

************

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

                    به عزیزم به خدا

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آبان 1386 توسط مینو | نظرات ()